|
بغض نکن ، گریه نکن ، اگر چه غم کشیده ای برای من فاش بکن خواب ِ بدی که دیده ای اگر که اعتماد ِ تو به دست این و آن کم است تکیه به شانه ام بده که مثل ِ صخره محکم است به پای حرفم بنشین ، فقط ترانه گوش کن جام به جام ِ من بزن ، جان مرا تو نوش کن تو را به شعر می کشم ، چو واژه پیش می روی مرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق می شوی تو درشب ِ تولدت به شعله فوت می کنی به چشم ِ من که می رسی ، فقط سکوت می کنی دست دراز می کنم ، تو را به رقص می برم نازکنی ناز ِ تو را به روی چشم ، می خرم اگر کسی دردل ِ توست بگو کنارمی روم گناه کن بجای تو بر سر ِ دارمی روم
به نظر شما بدترین اتفاقی که میتونه واسه یه مرد بیفته چیه ؟ ورشکست بشه ؟ مادرش یا پدرش یا عضوی از خانوادش بمیرن ؟ خودش بمیره ؟ زنش بهش خیانت کنه ؟ خانوادشو از دست بده ؟ بهترین رفیقش . داداشش بهش خیانت کنه ؟ یا مثل من زنش ازش شکایت کنه و بخواد ازش جدا بشه و از اون طرف بهترین دوستش که حکم برادرشو داشت با زنش رابطه داشته باشه و بخوان مهریه و نفقه و ... رو ازش بگیرنو بندازنش زندان و همه اموالشو ازش بدردن تا کی باید این دنیای نکبتو تحمل کنم ؟؟؟؟؟؟؟ خستم دیگه نمیدونم چیکار کنم نمیدونم
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
رئیس
صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین
او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید.
صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید
که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو
بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان
صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را
تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل
شنیده بود ، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» این
بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای
دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این
است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان
پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه
تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی
زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب
خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد
گفت :« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از
من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد
است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان
پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک
راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در
نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی
پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را
چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه
بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . . ... . . . . . . . . . .....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید . لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون
دوباره اومدم از عشق بنویسم آخه بازم دلم بد جور عاشق شده عشق جدیدی نیستا هیچ وقت نمیشه و نبوده غیر از یک بار که قدیما اشتباه کرده بود و کتکشو هم خوردیمو داریم میخوریم اما دیگه داره تموم میشه داریم از دست اون شیطان خلاص میشیم شادم خوشحالم شایدم بال در آوردم آخه بوی وصالمو به عشقم دارم میشنوم میخوام به عشقم کانکت بشم دی دشمن زیاد پیدا کردم ولی این چند روزه راه نفوذ بهشونو پیدا کردم چند تا هم بهشون زدمو تا از پا درشون نیارم ولشون نمیکنم باید دست از سر من و زندگیمون بردارن برای همیشه کاش مسیرو اشتباهی نرفته بودم کاش پای عشقم میموندمو با تنهایی هام سر میکردم اما حالا بیدار شدمو دارم جبران میکنم میدونم حالا فقط یک دریچه کوچیک برای رهاییم باز شده و خیلی کار دارم
دخترک خندید و پسرک ماتش برد! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده باغبان ازپی او تند دوید به خیالش می خواست حرمت باغچه ودختر کم سالش را از پسرپس گیرد! غضب آلوده به اوغیضی کرد این وسط من بودم سیب دندان زده افتاده به خاک من که پیغمبرعشقی معصوم بین دستان پر ازدلهره یک عاشق و لب ودندان تشنه ی کشف وپرازپرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام .... هر دو را بغض ربود دخترک رفت ولی زیرلب این را می گفت: او یقینا پی معشوق خودش می آید پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد سال هاست که پوسیده ام آرام آرام عشق قربانی مظلوم غروراست هنوز جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم همه اندیشه کنان غرقه این پندارند : این جدائی به خدا رابطه با سیب نداشت
دوستت دارم بهشید
اسم من چيست؟خدايا چه کنم،يادم نيست ! امشب آماده شدم تا چه کنم؟يادم نيست ! من که همسايه ي نزديک شقايق بودم، پا شدم آمدم اينجا چه کنم؟يادم نيست!!! من چرا از تو بريدم؟وچرا برگشتم؟ وبنا شد که دلم را چه کنم؟يادم نيست !!! من نشاني دل دربه درم را،زيبا از تو پرسيده ام ،اما چه کنم؟يادم نيست ! اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم؟ اسم او چيست؟خدايا چه كنم؟ يادم نيست!!!
به نام عشق
با ذکر صفا یا صمیمیت تواضع صلح و خوبیت درست است غریبه گشته اند این وازه ها با آدمیت . خداوندا ممد کن، یاریم کن در حیاطم کم ز این باشم بگیر این دست کوتاهم و زین دنیای فانی کوتهش کن ، ، من نمیخواهم دگر باشم اگر اوج محبت کینه و اصل رفاقت خنجری از پشت
رفیقم باش و از هر سو که خواهی آن نصارم کن چه سود اینجا که من باشم ضیافت های خوبان مملو از بهتان و غیبت تهمت و زخم زبان بر جان همه پچ پچ کنان با نیش خندهاشان به سان تیر زهر آلود تبرک گشته از شیطان کنایه بهترین بوده لبان طعنه دیرینه لبان غیبت آلوده قشنگی در همین بوده عجب دشوار راهیست که این مخلوق پیموده بیایید مژده ای دارم چه ارزان گشته ، حراج است ؟! . مقدس نام کم دیده ،
خداوند کایناتش را بدین خاطر عطا دیده بله عشق است منظورم کسی این جنس با ارزش بدین قیمت کجا دیده ؟! خداوندا رحیمی رحمی هم بر عقل من بنما هزاران چیز میدانسته و دیگر نمیداند ز ترس آبرویش دیده ام برتر نمیپاید دلم گر خواهد اما این خودم افزون نمیخواهد نمیگویم دلم خورد و شکسته بل همی اندک ترک دارد و اما طاقت این کم ترک ها بر منه کمتر نمیپاید خداوندا فشاری بر ترک هایم بیاور ، بشکنم ، خوردم کن ، وزین دنیای فانی کوتهم کن ، زین پس مرا ترمیم نمیابد . چه گویم زین زبان قاصر لغت های قشنگ نادر خداوندا در این آخر
|
About![]()
تا چشم ها را بستم
Home
|